( Review Updated )

25111728

نقد و معرفی کتاب

"پاییز فصل آخر سال است"

اثر نسیم مرعشی


"نا امیدترین لبخند دنیا را میزند. او هم مثل من می‌داند هیچ‌چیز هیچ‌وقت قرار نیست درست شود” 

باید بگویم که خواندن یک کتاب ایرانی امروزی بعد از این همه مدت لذت زیادی برایم داشت . دغدغه هایشان ، مشکلاتشان ، زیبایی و دل نشینی فرهنگ ایرانی ، بچه های دهه شصتی که نام نسل سوخته را دارند و ارتباطشان با همدیگر ، همه و همه عناصری بودند که زمان زیادی بود با آن ها رودررو نشده بودم . عناصری که درپشت غم و شادی زندگی ایرانی ما همیشه حضور داشته اند و شاید به دلیل مشکلات جامعه و کمکاری های هنری تصویری زیبا از آن ها نداشته باشیم . باید گفت که نویسنده در ساخت دوباره ی این تصاویر از انسان های هم زبان خودمان ، قدمی مثبت و رو به جلو دارد . به طوری که فضا و حال و هوای کتاب شما را یاد فیلم های مدرن و پست مدرن سینمای حال حاضر ایران می اندازد . از همان فیلم هایی که با فیلتر های کمرنگ و نام های عجیب و غریب و صدای آرام زنانه ی راوی وارد سینما ها می شوند . 
شخصیت پردازی ، احساسات و تفکرات هر شخصیت به بهترین شکل ممکن کار شده اند . واقعا که باعث می شود در انتها ، دلتان برای شبانه ی غمگین ، لیلای عاشق و روجای مهربان تنگ بشود . از همه بیشتر شبانه را دوست داشتم . لحظات حضور شبانه در کتاب ، از با احساس ترین لحظاتی است که توصیفات کتاب هم به اوج می رسند و نشان از زیبایی های قلم نویسنده دارد . 

"سرم را می اندازم پایین . می ترسم از جواب دادن . می ترسم دهانم را باز کنم و بگویم آره . بعد ، ارسلان بیاید و عقد کنیم و از فردایش ، مادرش هیولا شود و با چنگک و شنل سیاه بیاید پیش مان بماند و هیچ وقت نرود . خودش هم هر روز بیاید مرا کنک بزند و نگذارد دیگر ماهان را ببینم . بعد هم مامان ماهان را از خانه بیرون می کند و من نباشم به دادش برسم و سرگردان در کوچه ها گریه کند و گدا شود و آخرش با لباس های پاره از سرما و گرسنگی گوشه ی خیابان بمیرد . "
- شبانه

نقاط اوج داستان هم با وجود تعداد اندک خود ، به بهترین شکل ممکن پیاده شده اند . باید اعتراف کرد که کتاب یکی دو نقطه اوج احساسی دارد که ناخودآگاه شما را یاد غمگین ترین یا شاید هم احساسی ترین خاطراتتان می اندازد . 
داستان به لطف لطافت و ظرافت قلم نویسنده ، چنان شما را در تفکرات تلخ و عمیق و پیچیده ی شخصیت های داستان گم می کند که شاید حتی زمان را هم فراموش کنید و همین خود نکته ای است که ضعف های کتاب را به خوبی می پوشاند . 

"از لیلا بگویم که هنوز مى گوید میثاق کلید سل عمرش بوده و بدون او یک مشت نت پراکنده است، پخش در هوا، بى هیچ منطقى."

کتاب با وجود تمرکزی بیش از حد بر تفکرات و احساسات شخصیت ها ، توصیفات گاها طولانی و نبود یک عشق آتشین درگیر کننده ، باز هم کتاب خوب و با احساس و تاثیر گذاری محسوب می شود . هرچند که هیچ وقت به چنان نقاط اوج احساسی نمی رسد و نمیتواند میخکوبتان کند ولی کتابی است که می تواند برای یک زمستان سرد که مهمانی داغ همچون یک قهوه اسپرسو تلخ دارد ، مناسب باشد و شما را همراه داستان غمگین و گاها شاد شخصیت های دوست داشتی خود کند و بار دیگر احساسات ظریف و پیچیده ی انسانی را با طعم دوستی هایی از جنس فرهنگ و زندگی ایرانی به تصویر بکشد . کتابی که می تواند اثری خوب و با احساس در سبک ادبیات مدرن و ژانر اجتماعی باشد . 
کتابی که شاید باعث شود بغض کنید ، گریه کنید و در عین حال حس باارزش درک احساسات پیچیده ی اجتماعی را نیز القا می کند . 

------------------------------------------------

بخشی از متن کتاب : 
" دانشگاه. راه می روم و دلتنگ می شوم. آن جا غریبم. مثل مرد کرد ساعت فروش. نه که بهم خوش نگذرد، نه. اما دلم تنگ می شود. سنگ که نیستم. زندگی آنجا سخت است.حسرت همه چیزِ اینجا را می خورم. حسرت خیابان ها و ترافیک و گند و کثافت را حتا. حسرت روز هایی که از دست شبانه حرص خورده ام. حسرت کلاس با شاگرد های خنگم را. معلم که نمی توانم بشوم آن جا. فوقش گارسون می شوم یا ظرف شور. خسته می شوم، تحقیر می شوم. عصر ها، بی پول و تنها در اتاقم گریه می کنم. هیچ کس صدایم را نمی شنود. از یاد همه می روم. شاگرد هایم، بچه های شرکت، رامین، لیلا، شبانه. لیلا و شبانه مگر چقدر بعد از رفتن یادشان می مانم؟ یک هفته، یک ماه، شش ماه؟ آخرش تنها می مانم. هر شب در سرمای زمستان های دلگیر تولوز، برای لیلا و شبانه ایمیل می فرستم. نمی گویم زندگی چقدر بهم سخت می گذرد. نمی گویم دلم چه قدر تنگ شده. اگر بگویم هم باور نمی کنند. به جایش چیزی می گویم که بخندند. می گویم من اینجا خوبم. همه چیز عالی ست. از دانشگام تعریف می کنم و کلاس های رنگ و وارنگش. از کار جدیدم که مثلا در یک اتاق شیک در دانشگاه است. از همکلاسی های سیاه و عرب و فلیپینی ام می گویم. همه اش دروغ می گویم. ته همه ی جمله هایم، علامت خنده می گذارم. دو نقطه دی، دونقطه دی. آخرش هم می نویسم هوای مامان و هوای هم دیگر را داشته باشند. می گویم این چندین هزار کیلومتر فاصله، عمرا بتواند بین من و آن ها جدایی بیندازد. دروغ می گویم. مگر می شود جدایی نیندازد؟ "

------------------------------------------------

با آرزوی بهترین ها برای تمامی فارسی زبانان
و البته شرمنده بابت قلم پر ضعف بنده

"پاییز فصل آخر سال است"

منبع : D e a d S e cنقد و معرفی کتاب "پاییز فصل آخر سال است"
برچسب ها : کتاب ,گویم ,شبانه ,احساسات ,حسرت ,شخصیت ,زندگی ایرانی ,کتاب پاییز ,معرفی کتاب