مجسمه

:: مجسمه

باید اعتراف کنم که از این می ترسم .  

به عنوان یه نوجوان 17 ساله شاید آدم ترس های زیادی نداشته باشه ... ولی من از یک چیز خیلی وحشت دارم .

از زندگی خودم در چند سال بعد خیلی می ترسم . 

وقتی به زندگی آدم هایی که جوانی را رد کرده اند و پا به دنیای بزرگسالی گذاشته اند نگاه می کنم چیزی جز سیاهی و پوچی نمی بینم . مجسمه هایی که هر روز کت و شلوار پوشان آن هم نمی دانم به دنبال چه از خانه گریخته و سردرگم وارد خیابان ها می شوند . خیابان ها را پر می کنند و فکر می کنند که خیلی می دانند ! آن هایی که از اول هم برای همین زندگی آماده بوده اند . پاشو ، کار کن ، بخند ، بخور ، بخواب و دوباره و دوباره .... مجسمه هایی که در استادیوم ها نشسته ، فحش می دهند که چرا مثلا فلان بازیکن فلان تیم گل نزده است ، حاضر اند هر کاری کنند تا نکند که مقام بالای خود و آن پول های همیشه وعده دار را از دست بدهند . عقده جمع کنند و آخر سر هم شاید سر بچه ی کنار ماشین پشت چراغ قرمزشان ، شاید هم در صورت ظریفی ، آن را خالی کنند . با بی رحمی تمام از قدرت خود برای کشتن بقیه استفاده می کنند که فقط هر چه زودتر به چه برسند؟

آدم هایی که هر روز بی تفاوت از کنار هم رد می شوند .. بی هیچ حرفی . بدون اینکه به بدبختی هم نگاهی بی اندازند که شاید این ماییم که راه گشای مشکلات دیگران می توانیم باشیم .

مجسمه هایی که دیگر عشق را نمی بینند ! چیز دیگری جلوی چشمانشان را گرفته . حالا فکر می کنند که دنیا پول است ، خانه است ، خانواده است و تحصیلات و به آن هم که این ها را ندارد خیری نمی رسانند .

شاید یادشان رفته که اصلا ما برای چه این جاییم .. اصلا برای چه کسی باید زحمت خلق کردن ما را بکشد و نود سال هم به ما وقت بدهد ؟

حس می کنم که قلبم هم خسته شده و قصد کرده که سیاه شود ، تاریک و ساکت شود و دیگر یاد دوران عاشقی اش نیفتد .

می ترسم که منم مجسمه ای سنگی بشوم که دیگر بی تفاوت است ، خودش را به در و دیوار می زند ، قلب میشکند ، پول می خواهد و بی تفاوت از کنار آن چشم های همیشه خسته رد می شود .

می ترسم که منم بزرگ بشم و مرد بشوم و مجسمه ای که دیگر نمی بیند ...

منبع : D e a d S e cمجسمه
برچسب ها : هایی ,مجسمه ,شاید ,ترسم ,تفاوت ,زندگی ,مجسمه هایی

ساعت 12 شب بود

:: ساعت 12 شب بود

ساعت 12 شب بود .

ساعت 12 شب بود . کامپیوتر جلوم روشن بود و همینطوری بهش زل زده بودم . فکر کنم حدود 3 ساعتی شده بود که "فقط" به صفحه کامپیوتر زل زده بودم . وضعیت پیام ها : شما هیچ پیامی ندارید . از زمان آخرین پیام هایش خیلی گذشته بود . اصلا شاید منو یادش رفته بود . اوایل میگفت فردا میام . فردا ها می گفت هفته ی بعد میام . الان دو هفته بود که یه روز درمیون میودم نگاه می کردم شاید پیامی اومده باشه . خیلی احمقم . اینطور نیست ؟ او رفته بود . برای همیشه . باید می پذیرفتم . بلند شدم . از اتاقم بیرون رفتم . همه خواب بودن . فقط منم که بیدار موندم . کسی اینجا نیست . از هر طرف خانه صدای نفس کشیدن و گاه خر و پف های یکی میومد . رفتم جلوی پنجره . پرده رو کنار زدم . همه ی محله خواب بودن . چراغ همه ی خونه ها خاموش بود . رفتم تو اتاقم . وضعیت پیام ها : شما هیچ پیامی ندارید . کامپیوترو خاموش کردم . رفتم دراز کشیدم . سر جای همیشگی . همان جایی که قهوه می خوردم . همان جایی که هدایت می خوندم و آهنگای غمگین گوش میدادم . کتابمو از کنار تختم برداشتم . مسخ بود . صد بار خونده بودمش . ولی دوست داشتم صد بار دیگه هم بخونم . شاید چون حس می کردم غمی داره که درکش می کنم . یادمه به داستان جدیدش رسیده بودم . شروع کردم . "من پیش مرده ها مهمان بودم . مقبره ی .." اه . لعنتی . دوباره نه . امشب هم نمی توانستم تمرکز کنم . جدیدا اینطوری شده بودم . چم شده من ؟ دوباره .  "من پیش مرده ها مهمان بودم . مقبره ی بزرگ بسیار تمیزی بود . چندین تابوت ... " . نه نمیشه . کتابو گذاشتم کنار . نتونستم جلوی خودمو بگیرم . رفتم دوباره کامپیوترو روشن کردم . شاید پیام داده باشه . وضعیت پیام ها : شما هیچ پیامی ندارید . خب شاید دوباره من باید پیامی میدادم . مسخرست که به آدمی که هنوز به پیام قبلیت جواب نداده ، دوباره پیام بدی . ولی خب بهتر از تنهایی بود . بهتر از این همه روز بی هدف زندگی کردن بود . گزینه " پیام جدید " رو زدم . خب حالا باید می نوشتم . دستمو گذاشتم رو کیبورد . " سلام ... خوبی .. ؟" پاکش کردم . "سلام ، ببخشید که دوباره مزاحمتون شدم ، می خواستم ... " پاکش کردم . "سلام ، ببین نیکو ... " پاکش کردم . "چرا جواب منو نمیدی آخه ؟ " و باز هم پاکش کردم . شاید که واقعا او رفته بود . برای همیشه . باید می پذیرفتم . هیچ صدایی نمیومد تو خونه . قبلا بهم گفته بود " چرا هر روز پیام میدی ؟ خب نمیرسم جواب بدم همشونو " راست می گفت . زیاد بهش پیام میدادم . عادت بدی بود که پیدا کرده بودم . ولی خب اون نمی فهمید . نمی فهمید روز هایی که یک کلمه هم توش حرف نزدی یعنی چی . نمی فهمید حرف نزدن با پدر و مادر و نزدیکانت یعنی چی . نمی فهمید کتاب خوندن های چند ساعته بدون هیچ زنگ تلفن یعنی چی . می خواستم لااقل یک نفر باشد تا باهاش حرف بزنم . خودمو خالی کنم . نمی تونستم این همه ساکت باشم . ولی با این حال تنهایی رو دوست دارم . تنهایی برای من خیلی لذت بخش تر از بودن با آدمای اون بیرونه . همیشه حتی وقتی که توی جمع های شلوغ هم بودم احساس تنهایی میکردم .  یعنی الان کجا بود ؟ چیکار میکرد ؟ پیش کی بود ؟ شاد بود یا ناراحت ؟ هیچی نمیدونستم . چقدر راحت رفته بود و جواب نمیداد . یعنی به منم فکر می کرد ؟ معلومه که نه . خیلی احمقم . اینطور نیست ؟ ولی شاید فکر میکرد . از کجا میدانستم ؟ شاید اونم مثل من الان تنها باشه و یادش بیوفته که میتونه با من حرف بزنه . شاید دوباره بیاد . صفحه رو دوباره بارگذاری کردم . ضعیت پیام ها : شما هیچ پیامی ندارید . 

منبع : D e a d S e cساعت 12 شب بود
برچسب ها : پیام ,شاید ,پیامی ,پاکش ,جواب ,تنهایی ,پیامی ندارید ,پاکش کردم ,کردم شاید ,مهمان بودم ,بودم مقبره ,خیلی احمقم اینطور

بازگشت به سیاهی

:: بازگشت به سیاهی

بازگشت به سیاهی .

 خسته بود . از همه چیز . بیشتر از این نمی توانست تحمل کند . دیگر ریه هایش تحمل دود بیشتر را نداشت . دیگر گونه هایش تحمل اشک های بیشتر را نداشت ، دیگر چشم هایش تحمل دیدن این دنیا را نداشت . تا الان تحمل کرده بود . سکوت کرده بود . اما بیشتر نه . دیگر نمی توانست . بغض کرده بود . دوست نداشت گریه کند . اشک هایش سیاه میشد و صورتش زشت تر . رهگذران از همه جا بی خبر نگاهش می کردند . شاید چون سیگار میکشید .شاید چون قشنگ نبود ....

متن کامل در ادامه مطلب

ادامه مطلب
منبع : D e a d S e cبازگشت به سیاهی
برچسب ها : تحمل ,نداشت ,هایش ,کرده ,هایش تحمل ,ادامه مطلب

تنهایی

:: تنهایی
خیلی تنهام . دیگه دوستی ندارم . اونی که دوستش داشتم هم دیگه نیست پیشم .
بدجوری دلم میخواد الان بمیرم .....
حس می کنم کسی دیگه منو نمیخواد . اگه من بمیرم میدونم که یک نفرم نیست که واقعا برای خودم بیاد سر خاکم گریه کنه .

دیگه حالم از این وضعیت داره بد میشه .



ای پادشه خوبان
داد از غم تنهایی .........
منبع : D e a d S e cتنهایی
برچسب ها :

نظریه

:: نظریه

Image result for human mating
“یه بار یه نظریه خوندم که خرد و هوشمندی انسان، مثل پرهای طاووس می مونه.
فقط یه جلوه ی پرزرق و برق برای جذب جفت.
همه هنرها،ادبیات،یکم موتزارت،ویلیام شکسپیر،مایکل آنجلو و برج امپایر استیت نیویورک...
فقط یه مراسم جفت یابی دقیق و پیچیده هستن.” 
Anthony Hopkins ―

 

از وقتی اینو خوندم ، خیلی رفتم تو فکر . هرجور فکر نمی کنم میبینم که نمی تونم حرفشو نقض کنم . لعنتی راست می گفت . شاید ما هم تقریبا می دونستیم ولی می ترسیدیم بهش اعتراف کنیم . واقعا تمام دنیا همینه انگار . عشق ، عشق و باز هم عشق . بعد که به آرامش رسیدیم چیز دیگه ای نمی خوایم . تمام آدمایی که دیدم دنبال همین بودن . جذب جفت . آیا دیدار محبوب وعده داده شده توسط خدا هم همینه ؟ آیا کمال نهایی همینه ؟ ولی من به این راضی نیستم . هدف والاتری رو می خوام . ولی نمی تونم چیزی رو پیدا کنم . حس می کنم تمام مراحل زندگی آیندم به این قانون لعنتی گره خورده . نه فقط من . پدرم ، پدربزرگم ، اصلا تمام مردان شهر . همه مان دور همین قانون می چرخیدیم . قبله همین است . ولی من یکی که اصلا راضی نمی شوم . انگار که از درونم ندای دیگه ای رو می شنوم . صدایی که می گه دروغه . حس میکنم باید برای هدف بزرگتری تلاش کنم .... خدایا نیاور روزی را که دریابم تنها حقیقت این جهان همین بوده است !

آرام گریه کن ،

آرام نعره بزن ...

منبع : D e a d S e cنظریه
برچسب ها : تمام ,همین ,همینه

نقد کوتاه کتاب Harry Potter and the Cursed Child

:: نقد کوتاه کتاب Harry Potter and the Cursed Child

29069989

نقد کوتاه کتاب

Harry Potter and the Cursed Child

هری پاتر و فرزند طلسم شده

by John Tiffany (Adaptation), Jack Thorne (Adaptation), J.K. Rowling

ترجمه خانم ویدا اسلامیه

 

اولین نمایشنامه ای بود که خواندم . به عقیده من اگه نویسنده ای باشه که بتونه نسخه ای کاملتر از داستان هری پاتر بنویسه و تمام ناگفته های داستان رو بنویسه و ایده ها و زیبایی های این داستان رو به کمال برسونه ، اون شخص باز هم خانم رولینگ خواهد بود . در این داستان به بخشی از هری پاتر اشاره می شود که در کتاب های سری قبل به طوری که باید ، به آن پرداخته نشده بود . همان علتی که باعث می شود تام ریدل خوش سیما ، با استعداد و جوان داستان به بزرگترین نیروی اهریمنی دنیای جادویی تبدیل شود ، همان ضعف درونی انسان ها که در روزمره با آن سرو کار داریم و باعث نابودی و شکست درون خیلی از ما انسان ها می شود . کمبود رمان همین کتاب به شدت احساس می شود . ایده ی اصلی فیلمنامه خوب و قابل قبول هست ، ولی خب همه ی ما طرفاران این مجموعه به شدت به همان سبک نوشتاری خانم رولینگ با آن توصیفات زیبا و کامل و احساسی اعتیاد داریم . ضعف اصلی این اثر رو کمبود پیچیدگی داستانی بر خلاف دیگر رمان های خانم رولینگ می دانم . از بین رفتن بعضی از ویژگی های مهم شخصیتی کاراکتر های داستان ، تکیه بر وجود عناصر اشتباه و عجله در اکثر تصمیمات شخصیت ها ، عدم وجود توضیح کافی برای برخی از اتفاق ها و ... از دیگر ضعف های این داستان هستند . در پایان ، این کتاب رو به تمام طرفداران این مجموعه توصیه میکنم . مطمئن باشید که از خواندن این کتاب پشیمان نمی شوید . همچنین تجربه ای خوب برای نمایشنامه خوانی است . امیدوارم که هر چه زودتر شاهد رمانی مفصل و درخور طرفداران از این داستان ، هری پاتر و فرزند طلسم شده ، باشیم . شرمنده بابت قلم پر ضعف بنده :)

 

Harry Potter and the Cursed Child

منبع : D e a d S e cنقد کوتاه کتاب Harry Potter and the Cursed Child
برچسب ها : داستان ,کتاب ,خانم ,پاتر ,رولینگ ,child ,خانم رولینگ ,cursed child ,harry potter ,کتاب harry ,فرزند طلسم ,کتاب harry potter

2016 Goodreads

:: 2016 Goodreads

خیلی از خدا ممنونم که تقریبا یک سال پیش ، تو اوج ناامیدی و افسردگی ، خیلی اتفاقی پامو به این سایت باز کرد . هم تونستم کتاب هامو لیست کنم ، هم نظم بدم به کارم ، نقد های دیگران و بخونم و خلاصه خیلی خیلی راضیم از سایت گودریدز . اینقدر هیجان زده بودم به هر آدم خوبی که میشناختمم معرفیش کردم که الان یکیشون هم اینجاست :)
از این که بگذریم می رسه به قسمت خوب ماجراش . دوست . بله . دوستای خیلی خوبی اینجا پیدا کردم . دوستایی که از جنس کتاب و فرهنگ و دانش بودن . دوستایی که شاید با یه گروه تلگرام اذیتشونم کردم و متاسفم بابتش . ولی حداقل باعث شد فکر نکنم که خیلی تنهام . که آدم های خوب هنوز هم هستن و خیلی هم هستن ! امسال قرار بود 40 تا بخونم که شد 43 تا :) ... کتابای خوبی هم خوندم و از اکثرشون راضیم . هرچند که کتاب های امسال که چاپ نمی شن هیچ کتاب های سال پیشم دیر میرسه کرج :) :(
قشنگترین قسمت گودریدز قسمت خوندن نقد هاست . واقعا باعث شد نظرم به خیلی از کتابا عوض بشه و دیگه کمتر تو خرید کتاب های مورد علاقم اشتباه کنم . واقعا دم منتقدین ایرانی گرم . همشون . 
الان که نگاه می کنم میبینم چند تا دوست خوب دارم ، کسانی هستن که بهم کتاب معرفی میکنن ، باهام حرف میزنن ، نوشته هامو میخونن و باعث شدن که دیگه احساس تنهایی نکنم و بی نهایت ازشون ممنونم . 
امیدوارم این دوستی ها همیشه بمونه ، هر روز کتابای بهتر به همدیگه معرفی کنیم و باعث رشد فکری همدیگه باشیم . 
زندگی خیلی کوتاهه ، قدر این دوستی ها رو بدونید و نذارید روزی برسه که افسوس بخورید . 
دیگه بیشتر از این سرتونو درد نیارم ،
سپاس از تمامی دوستان عزیزم و همه ی فارسی زبانان گرامی . 

Goodreads

منبع : D e a d S e c2016 Goodreads
برچسب ها : خیلی ,کتاب ,باعث ,هستن ,خوبی ,قسمت

نظریه

:: نظریه

Image result for human mating
“یه بار یه نظریه خوندم که خرد و هوشمندی انسان، مثل پرهای طاووس می مونه.
فقط یه جلوه ی پرزرق و برق برای جذب جفت.
همه هنرها،ادبیات،یکم موتزارت،ویلیام شکسپیر،مایکل آنجلو و برج امپایر استیت نیویورک...
فقط یه مراسم جفت یابی دقیق و پیچیده هستن.” 
Anthony Hopkins ―

 

از وقتی اینو خوندم ، خیلی رفتم تو فکر . هرجور فکر نمی کنم میبینم که نمی تونم حرفشو نقض کنم . لعنتی راست می گفت . شاید ما هم تقریبا می دونستیم ولی می ترسیدیم بهش اعتراف کنیم . واقعا تمام دنیا همینه انگار . عشق ، عشق و باز هم عشق . بعد که به آرامش رسیدیم چیز دیگه ای نمی خوایم . تمام آدمایی که دیدم دنبال همین بودن . جذب جفت . آیا دیدار محبوب وعده داده شده توسط خدا هم همینه ؟ آیا کمال نهایی همینه ؟ ولی من به این راضی نیستم . هدف والاتری رو می خوام . ولی نمی تونم چیزی رو پیدا کنم . حس می کنم تمام مراحل زندگی آیندم به این قانون لعنتی گره خورده . نه فقط من . پدرم ، پدربزرگم ، اصلا تمام مردان شهر . همه مان دور همین قانون می چرخیدیم . قبله همین است . ولی من یکی که اصلا راضی نمی شوم . انگار که از درونم ندای دیگه ای رو می شنوم . صدایی که می گه دروغه . حس میکنم باید برای هدف بزرگتری تلاش کنم .... خدایا نیاور روزی را که دریابم تنها حقیقت این جهان همین بوده است !

منبع : D e a d S e cنظریه
برچسب ها : تمام ,همین ,همینه

نقد و معرفی کتاب "پاییز فصل آخر سال است"

:: نقد و معرفی کتاب "پاییز فصل آخر سال است"

( Review Updated )

25111728

نقد و معرفی کتاب

"پاییز فصل آخر سال است"

اثر نسیم مرعشی


"نا امیدترین لبخند دنیا را میزند. او هم مثل من می‌داند هیچ‌چیز هیچ‌وقت قرار نیست درست شود” 

باید بگویم که خواندن یک کتاب ایرانی امروزی بعد از این همه مدت لذت زیادی برایم داشت . دغدغه هایشان ، مشکلاتشان ، زیبایی و دل نشینی فرهنگ ایرانی ، بچه های دهه شصتی که نام نسل سوخته را دارند و ارتباطشان با همدیگر ، همه و همه عناصری بودند که زمان زیادی بود با آن ها رودررو نشده بودم . عناصری که درپشت غم و شادی زندگی ایرانی ما همیشه حضور داشته اند و شاید به دلیل مشکلات جامعه و کمکاری های هنری تصویری زیبا از آن ها نداشته باشیم . باید گفت که نویسنده در ساخت دوباره ی این تصاویر از انسان های هم زبان خودمان ، قدمی مثبت و رو به جلو دارد . به طوری که فضا و حال و هوای کتاب شما را یاد فیلم های مدرن و پست مدرن سینمای حال حاضر ایران می اندازد . از همان فیلم هایی که با فیلتر های کمرنگ و نام های عجیب و غریب و صدای آرام زنانه ی راوی وارد سینما ها می شوند . 
شخصیت پردازی ، احساسات و تفکرات هر شخصیت به بهترین شکل ممکن کار شده اند . واقعا که باعث می شود در انتها ، دلتان برای شبانه ی غمگین ، لیلای عاشق و روجای مهربان تنگ بشود . از همه بیشتر شبانه را دوست داشتم . لحظات حضور شبانه در کتاب ، از با احساس ترین لحظاتی است که توصیفات کتاب هم به اوج می رسند و نشان از زیبایی های قلم نویسنده دارد . 

"سرم را می اندازم پایین . می ترسم از جواب دادن . می ترسم دهانم را باز کنم و بگویم آره . بعد ، ارسلان بیاید و عقد کنیم و از فردایش ، مادرش هیولا شود و با چنگک و شنل سیاه بیاید پیش مان بماند و هیچ وقت نرود . خودش هم هر روز بیاید مرا کنک بزند و نگذارد دیگر ماهان را ببینم . بعد هم مامان ماهان را از خانه بیرون می کند و من نباشم به دادش برسم و سرگردان در کوچه ها گریه کند و گدا شود و آخرش با لباس های پاره از سرما و گرسنگی گوشه ی خیابان بمیرد . "
- شبانه

نقاط اوج داستان هم با وجود تعداد اندک خود ، به بهترین شکل ممکن پیاده شده اند . باید اعتراف کرد که کتاب یکی دو نقطه اوج احساسی دارد که ناخودآگاه شما را یاد غمگین ترین یا شاید هم احساسی ترین خاطراتتان می اندازد . 
داستان به لطف لطافت و ظرافت قلم نویسنده ، چنان شما را در تفکرات تلخ و عمیق و پیچیده ی شخصیت های داستان گم می کند که شاید حتی زمان را هم فراموش کنید و همین خود نکته ای است که ضعف های کتاب را به خوبی می پوشاند . 

"از لیلا بگویم که هنوز مى گوید میثاق کلید سل عمرش بوده و بدون او یک مشت نت پراکنده است، پخش در هوا، بى هیچ منطقى."

کتاب با وجود تمرکزی بیش از حد بر تفکرات و احساسات شخصیت ها ، توصیفات گاها طولانی و نبود یک عشق آتشین درگیر کننده ، باز هم کتاب خوب و با احساس و تاثیر گذاری محسوب می شود . هرچند که هیچ وقت به چنان نقاط اوج احساسی نمی رسد و نمیتواند میخکوبتان کند ولی کتابی است که می تواند برای یک زمستان سرد که مهمانی داغ همچون یک قهوه اسپرسو تلخ دارد ، مناسب باشد و شما را همراه داستان غمگین و گاها شاد شخصیت های دوست داشتی خود کند و بار دیگر احساسات ظریف و پیچیده ی انسانی را با طعم دوستی هایی از جنس فرهنگ و زندگی ایرانی به تصویر بکشد . کتابی که می تواند اثری خوب و با احساس در سبک ادبیات مدرن و ژانر اجتماعی باشد . 
کتابی که شاید باعث شود بغض کنید ، گریه کنید و در عین حال حس باارزش درک احساسات پیچیده ی اجتماعی را نیز القا می کند . 

------------------------------------------------

بخشی از متن کتاب : 
" دانشگاه. راه می روم و دلتنگ می شوم. آن جا غریبم. مثل مرد کرد ساعت فروش. نه که بهم خوش نگذرد، نه. اما دلم تنگ می شود. سنگ که نیستم. زندگی آنجا سخت است.حسرت همه چیزِ اینجا را می خورم. حسرت خیابان ها و ترافیک و گند و کثافت را حتا. حسرت روز هایی که از دست شبانه حرص خورده ام. حسرت کلاس با شاگرد های خنگم را. معلم که نمی توانم بشوم آن جا. فوقش گارسون می شوم یا ظرف شور. خسته می شوم، تحقیر می شوم. عصر ها، بی پول و تنها در اتاقم گریه می کنم. هیچ کس صدایم را نمی شنود. از یاد همه می روم. شاگرد هایم، بچه های شرکت، رامین، لیلا، شبانه. لیلا و شبانه مگر چقدر بعد از رفتن یادشان می مانم؟ یک هفته، یک ماه، شش ماه؟ آخرش تنها می مانم. هر شب در سرمای زمستان های دلگیر تولوز، برای لیلا و شبانه ایمیل می فرستم. نمی گویم زندگی چقدر بهم سخت می گذرد. نمی گویم دلم چه قدر تنگ شده. اگر بگویم هم باور نمی کنند. به جایش چیزی می گویم که بخندند. می گویم من اینجا خوبم. همه چیز عالی ست. از دانشگام تعریف می کنم و کلاس های رنگ و وارنگش. از کار جدیدم که مثلا در یک اتاق شیک در دانشگاه است. از همکلاسی های سیاه و عرب و فلیپینی ام می گویم. همه اش دروغ می گویم. ته همه ی جمله هایم، علامت خنده می گذارم. دو نقطه دی، دونقطه دی. آخرش هم می نویسم هوای مامان و هوای هم دیگر را داشته باشند. می گویم این چندین هزار کیلومتر فاصله، عمرا بتواند بین من و آن ها جدایی بیندازد. دروغ می گویم. مگر می شود جدایی نیندازد؟ "

------------------------------------------------

با آرزوی بهترین ها برای تمامی فارسی زبانان
و البته شرمنده بابت قلم پر ضعف بنده

"پاییز فصل آخر سال است"

منبع : D e a d S e cنقد و معرفی کتاب "پاییز فصل آخر سال است"
برچسب ها : کتاب ,گویم ,شبانه ,احساسات ,حسرت ,شخصیت ,زندگی ایرانی ,کتاب پاییز ,معرفی کتاب

بازیگر مکمل

:: بازیگر مکمل

به دنبال تغییری در زندگی می گردم ،

تغییری که دگرگونم سازد ، این حنجره را جر بدهد ، این چشم ها را شکنجه کند ، این فکر را آرام کند ،

اما او کی می آید ؟ اما آن کی رخ می دهد ؟

پس چرا هرچه بیشتر می گردم ، کمتر پیدا می کنم ؟

کجای این زندگی لعنتی می لنگد ؟ تا کی باید نقش مرده ها را بازی کنم ؟ دلقک احمق شاد این روزگار باشم ؟

پس آن بازیگر مکمل کجای عالم است ...

نمی داند که هر شب با فکر او می خوابم ؟ نمی داند تا او را نبینم آرام نمی شود ؟ نمی داند سال هاست که منتظرش نشسته ام ؟

شاید که بیاید ، جانم هم به قربانش ولی کی ؟ الان بیا که می بینم ، الان بیا که هنوز مجسمه نشده ام ، الان کنارم باش که هنوز زنده ام ...

بیا که مروارید بدون تو ساخته نمی شود ، بیا که زندگی بدون تو کامل نمی شود ، بیا که درخت بدون تو سیب نمی دهد ، بیا که درخت بی تو ریشه نمی کند ، بیا که بی تو مولانا مرده است ، بیا که بی تو سرنوشت یک مرد خودکشی شده است ، پس چرا نمی آیی ؟ تا تمام مردان و زنان را زجرکش نکنی نمی ایی ؟

بیا و تپش های قلب را معنا ببخش ، منظومه ها را جهت بده ، خورشید را امیدوار کن ، به برف انگیزه سقوطش را بده .... به ابر ها دلیلی برای گریه بده ....  نکند تو هم پشت چراغ قرمزی در نگاه خیره ی کودک ده ساله ای جان دادی و متوقف شدی ؟ نکند تو هم در میان کشتگان سوریه مدفون شدی ؟ نکند تو هم زیر پوتین سیاستمداران لگدمال شدی ؟ پس تو کجای این عالمی ؟

بیا که فرزندان بشر یتیم مانده اند ....

منبع : D e a d S e cبازیگر مکمل
برچسب ها : نکند ,الان ,داند ,کجای ,زندگی ,بازیگر مکمل

یک فرصت

:: یک فرصت

زندگى تلخ و غمگین و زیبا و شاد و دردناک و شیرین است، اما یک فرصت است. فرصتى براى دیدن، تجربه کردن و فهمیدن! کسى میگفت براى نابودى یک آدم سه اتفاق کافى‌ست: مهاجرت، جدایى و مرگ عزیز! من در ده سال گذشته همه‌ى اینها را تجربه کردم. سه بار کل زندگیم نابود شد و دوباره شروع کردم. رفیقى گفت بهترین ضربه‌ها، ضربه‌هاى مالى‌ست، چونکه داشته‌هایت را به تو یادآورى مى‌کند. بدترین تهمت‌ها را زدند و ادامه دادم. تهدید به قتل و بمبگذارى و تحت فشار قرار دادن اقوام و...ادامه دادم. اما سرم پیش تاریخ بالاست که در برابر هیچ سیستمى کرنش نکردم و تلاش کردم مستقل باشم و به همین دلیل زبانم دراز است . اما بگذار اعتراف کنم که در داشتن رفقایى ناب بسیار خوش‌شانس بوده‌ام. رفیق که مى‌گویم نه چاکرم، نوکرم الکى! نه امروز هوراکش و فردا فحاش! نه امروز فدایى و فردا خائن! رفیق یعنى کسى که در شرایط سخت در کنار تو است. اینچنین رفیقى را باید بالاى سرت بگذارى. حالا خوشحالم که هنوز کتاب "وقتى خدا خواب است" را به فارسى تمام نکرده‌ام. تمام این داستانها را باید بنویسم. اینها را به تو مى‌گویم تا بدانى هیچ بهانه‌اى براى کوتاه‌ آمدن و کم آوردن ندارى! از هرجا بریده شویم، از همانجا دوباره رشد خواهیم کرد. من در شرایطى نیستم که شعار بدهم پس مرا باور کن. شجاعت فقط جنگیدن با یک نظام و حتى ابتذال عمومى و دین و خرافه نیست! شجاعت جنگیدن تا سرحد مرگ براى اثبات خویش است! از اینکه در اقلیت هستى ، از اینکه در جامعه تنها هستى، از اینکه همه درگیر شکم و کمر هستند و تو را نمى‌فهمند و چه و چه و چه، نترس! اینها یعنى باید انگیزه‌ات براى دیدن، تجربه کردن و فهمیدن بیشتر شود.

رفیق و برادرت ش. ن

وقتی که تو اوج نابودی و افسردگی و تنهایی داری میمیری و شاهین چیزی مینویسه که انگار همه رو شنیده ! ممنونم شاهین . برای همه چیزت . برای این همه همدردی هایی که خودت ازش خبر نداری . 

پ.ن : شاید به زودی تفسیر آهنگاشو گذاشتم .

منبع : D e a d S e cیک فرصت
برچسب ها : براى ,اینکه ,رفیق ,اینها ,تجربه ,ادامه دادم ,دیدن، تجربه ,براى دیدن، ,براى دیدن، تجربه

داستان کوتاه " شیرین و فرهاد و صادق هدایت "

:: داستان کوتاه " شیرین و فرهاد و صادق هدایت "

داستان کوتاه

شیرین و فرهاد و صادق هدایت

باز هم یک روز خسته کننده دیگر بود .

معمولا در این موقع ها کاری که میکرد رفتن به کتاب فروشی بود . همیشه حضور در کتاب فروشی به اون دلگرمی و انرژی زیادی می بخشید ، به طوری که تا چند روز با هر کسی حتی دشمن هایش هم خوش اخلاق تر بود . 

-------------------------------------------

داستانش قدیمیه . چند ماه پیش نوشتم . اصلا قلم خوبی هم نداره و از نظر ادبی هیچ حرفی برای گفتن نداره .  همچین هم داستان شاید حساب نشه . اون موقع که اینو نوشتم بیشتر از روی این درد تنهایی و برای اعتراض به نظام آموزش و پرورش نوشتم . و اینکه چقدر می تونست دوستی های ساده و سالم وجود داشته باشه .


 متن کامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب
منبع : D e a d S e cداستان کوتاه " شیرین و فرهاد و صادق هدایت "
برچسب ها : نوشتم ,داستان ,ادامه مطلب ,کتاب فروشی ,صادق هدایت ,کوتاه شیرین ,داستان کوتاه ,داستان کوتاه شیرین

وحشی ها

:: وحشی ها

Related image

تو برزخ مرده بود و منم تو جهنم دنیا اومده بودم . هم سن بود . وحشی شده بود و منم وحشی کرده بود . قرار گذاشته بودیم تا جنون بریم و برگردیم . الان وقتش بود . خندید . منم خندیدم . بلندتر خندید . بلندتر خندیدم . پاره کرد . پاره کردم . چنگ زد . زدمش . گاز گرفت . خفه اش کردم . غرق در تن جوان من شده بود . منم درگیر بوی موهایش بودم . زیر حجم بدن هم آتش گرفته بودیم . تمام اتاق به لرزه افتاده بود . هیولاها داشتن کشتی می گرفتن . جنگ خونینی بود . لذتش بدن هایمان را مسخ کرده بود . دیگر نمی دانستم کی بودم . نمیدانستم او کی بود . زبان من روی شکاف جهان حرکت می کرد . شکاف بین حق و باطل . خیر و شر . روز و شب . شب داغی بود . شیطان عاقدمان بود . سیگار و مشروب هم گذاشته بودیم برای بعد . آن شب ، شب جهنم بود . لعنت به اشو و زرزر هایش . لعنت به کل دنیا . من بودم و او و تزریق این لذت در جسممان . نوری را دیدم که از چشم هایش پرید . منم دیگر وقت مردنم بود . تمام شد . جهنم و بهشت و برزخ و هر چه که بود امشب اینجا بود . امشب سایه ی متحرک ما سایه ی حقیقت روی دیوار اتاق توهمی بود . چنان سایه ی داغی بود که حتی کاغذدیواری را هم سوزاند . امشب یکی از ما باید می مرد . 

صبح هیولایی ارضا شده و نشسته بود ، جسدی روی تخت خوابیده بود و روحی هم گوشه ی تخت مرده بود .

حوصله سیاست و فلسفه و شعر و هنر را داری که چه ؟ بیخیال . بیا همدیگر را غرق کنیم . بیا بکنیم و برویم و با هم بمیریم . 

" تاریکم ، فردا سراغ من بیا ... "

منبع : D e a d S e cوحشی ها
برچسب ها : سایه ,امشب ,بودیم ,وحشی ,جهنم ,گذاشته بودیم

حراج مرگ برای زندگی

:: حراج مرگ برای زندگی

Image result for ‫سایه‬‎

متغییربودن خودازواکنش،خودسازی کنش محافظ کارانه تا ابتذال،حراج مرگ برای زندگی،زندگی حلاج پایان بیخ دیواری،زندگی تکرار دیوار بیخ،راه کج می شود،فکر را آب بندی نکن،منطقش را ساز نزن،جامه ی مدگرایی مبند،در مقابل حواست شکنجه می دهی،ابلهان نمی میرند زاده می شوند،تبدیل یک تغییر به تغییر دیگر،باد تا شرم باد،ما محکومین زیر دست محکوم به زندگی هستیم. بشین و خاطره هارو رو کن و لب باز کن واژها جادو می کنند.نوبت توست بعد از من و جان کندن من.مگذار دود شوم.بشین سرو خوناب بر دهنم می رقصد.فقط گوش کن بگذار باز فراموش کنی.دیوانه تر از من کجاست تا دست به خنجر بزند.بند دلم پاره شد.ای شعله تنم بگو.قافیه ها آتش زدنی است.این درد جهانی شدن را دور بریز.زخم سراسیمه من پچ پچ هایم را رها نمی کند مردم رهایم کنید تا بازیچه اطفال کهنسال شوم لت و پار تنم به پایان برسد.بمیر به درک ایدز بگیر و بمیر.من شاهد نابودی دنیای منم.چه باید بکنم با این همه بمبست.وای برمن نفهمیدند گاهی همگی مسخرم کردند.تا در وادی من چشم چرانی کنند در خانه من بانوی سایه من خدایم شد یک تو وسط زندگیم گم شده است.ته مانده آبم.از خاطرها شکر گذارم از به جهان آمدنم دلگیرم.آماده کنید جوخه را از مردن آیینه شکستن یک مردهست هنوز یک شکست از چشت افتادآما خانه ات آباد شکست بود.در جاده خودم یک سگ پا سوخته بودن لب بر زبان دوخته بر مسند آوار بوف منم در این آوار.اما اگر بوف به جایی برسد.دیوانه کدخدا شود ته مانده من .اگر صادق سگ ولگرد بیاید.داوود دری باز نکند.معشوق اگر زهر محیا کند.این خاطره پیر به هم میریزد.آرامش تصویر به هم می ریزد.ای روح تا کجا مرا میبریم.دیوانه این سراب خاکستریم.می سوزم با این همه جان می میرم و زبان می گیرم.در خانه من پنجرها مرده اند.بر زیر و بم باغ سایه قلم می گیرنداین پنجره تصویر خیالی سایه داردتوالی مرگ در خانه من است.سقف فروریختنیست.آغاز نکن این الک آویختنیست.بعد از این جهانی دیگر ساختم آتش را بر دهان خانه ام انداختم.بعد از این خدا را خانه نشین پنجره ام کردم.پای بدی های خودم مرده ام پای بدی های سایه ام می مانم.آواره آن چشم سیاه سایه ناله های سرد سکوت شدم.بیچاره آن طرز تکرار جسمم شدام.هر بار مرا می نگری می میرم.از کوچه می گذری بدتر مرده ام.سوسو بزنی و شهر را چراغان کنی.چرخی بزنی آیینه بندان راه می افتن.لب باز کنی آتشی افروخته ای.حرفی بزنی دهکده خانه ام را می سوزانی.بد نیست شبی سر به جنونم بزنی.مرا به گناه بی گناهی گناه کشتی.اشتباه کشتی گناهم را.من جان دهم آهسته می میری.جز واژه برگرد نمانده.

(نامه سایه به ف ص پ خ)

منبع : D e a d S e cحراج مرگ برای زندگی
برچسب ها : خانه ,سایه ,بزنی ,مرده ,دیوانه

من ..

:: من ..

آئورلیانو

 

من خوب می شوم
من نرم می شوم
من رام می شوم
آرام می شوم

 

پولم را بده آواز سر کنم
پولم را بده لبخند تر کنم
تو هرچه بگویی چند می کنم

 

من خوب می شوم
من نرم می شوم
من رام می شوم
آرام می شوم

 

سرطان بگیر و بمیر آئورلیانو بوئندیا
امید جاری در شعر
برای تو بیا بیا
من چرت و چرت
من پرت و پرت
مشغول مکیدن نرینه ی هستی آئورلیانو…
پولم را بده تا مست گریه صدا
پولم را بده تا رقص شیهه ادا
پولم را بده نابود کن مرا
مغبون جاودانه ام سود کن مرا

بود مرا
نابود مرا
فرسوده مرا
نموده مرا .........
..............

............

......

...

..

.

منبع : D e a d S e cمن ..
برچسب ها : شوممن

معرفی کتاب "نیکولا کوچولو"

:: معرفی کتاب "نیکولا کوچولو"

18302949

معرفی کتاب

نیکولا کوچولو

Le Petit Nicolas 

یه کتاب فوق العاده شیرین ، ساده و خنده دار مخصوص بچه ها . واقعا که نویسنده خیلی عالی تونسته دنیارو برای فهم بچه ها توصیف کنه . از زبان اونا از عشق و دوستی بگه ، از مشکلات زندگی بگه ، از غم و تنهایی و خیلی چیزای دیگه بگه . به نظر من که بچه ها خیلی میتونن لذت ببرن از این کتاب . 
یادش بخیر ... ابتدایی بودم عاشق این کتابای نیکولا کوچولو بودم . واقعا قشنگن . حتی وقتی بزگترم شدم بعضی وقتا یه نگاهی انداختم بهشون . اگه دوست دارین برای سنین پایین کتاب هدیه بگیرین این پیشنهاد فوق العاده ای می تونه باشه . 
اگه بخوایم ایرادی هم بگیریم تا جایی که من یادمه فونتش برای این سن یه ذره کوچیکه . 

ممنونم از رِنه که کتاباش دوستای خوب دوران بچگیم بودن .

--------------------------------------------------------------

Nicholas is the first in a series of five books, that bring to life the day-to-day adventures of a young school boy—amusing, endearing and always in trouble. An only child, Nicholas appears older at school than he does at home; his touchingly naive reactions to different situations cut through the preconceptions of adults to result in a formidable sequence of escapades.

This first book in the series contains a collection of 19 individual stories in which, despite trying to be good, Nicholas and his friends always seem to end up in some sort of mischief. In the school room, at home and in the playground, their exuberance often takes over and the results are calamitous—at least for their teachers and parents. Whether confusing the photographer hired to take the class picture, rescuing a ‘stray’ dog, or trying desperately to help the teacher when the school inspector pays a visit, Nicholas always manages to make matters worse.

This hilarious and heart-warming book will ignite laughter in children and adults alike. These stories of Nicholas’s cureless antics blend a wonderfully imaginative sense of humour with a refreshing take on life, to leave a lingering aftertaste of ageless romantic charm in any reader.

7665552 10824116 25727297 11983901

منبع : D e a d S e cمعرفی کتاب "نیکولا کوچولو"
برچسب ها : کتاب ,school ,nicholas ,always ,خیلی ,نیکولا ,نیکولا کوچولو ,کتاب نیکولا ,معرفی کتاب ,کتاب نیکولا کوچولو

نقد و معرفی کتاب "کلکسیونر چشم"

:: نقد و معرفی کتاب "کلکسیونر چشم"

33832614

نقد و معرفی کتاب

"کلکسیونر چشم"

"Der Augensammler #1"

اثر  Sebastian Fitzek

ترجمه زهره صبوحی زر افشان

کتاب کلکسیونر چشم ، تنها اثر ترجمه شده به فارسی از آثار نویسنده و اولین کتاب سه گانه ای به همین نام است . شاید نویسنده کتاب ، سباستین فیتسک ، شهرت چندانی میان خوانندگان ایرانی نداشته باشد ، ولی از معدود نویسندگان آلمانی است که آثارش ه به زبان آمریکایی نیز ترجمه و چاپ شده اند و مورد استقبال منتقدان ادبی قرار گرفته اند .

" سباستین فیتسک متولد 1971 در برلین است. او روزنامه نگار و نویسنده چیره دستی است که با انتشار نخستین کتابش با عنوان «درمان» جدول پرفروش ترین کتاب های آلمان را تسخیر کرد. او تنها نویسنده ای است که توانسته به سلطه بی چون و چرای آثار دن براون، نویسنده آمریکایی و خالق «رمز داوینچی» و «نماد گمشده» پایان دهد و صدر جدول پرفروش های آلمان را از آن خود کند. همچنین وی از معدود نویسندگان آلمانی است که آثارش در آمریکا و انگلستان بارها تجدید چاپ شده است. "
فیلمی هم به اقتباس از یکی از آثار نویسنده ساخته شده است .

داستان با نوشته ای درگیر کننده و پیچیده که فقط می تواند حاصل ذهنی به غایت خلاق و عمیق باشد شروع می شود و از همان ابتدای کار به خواننده نشان می دهد که سراغ کتابی عادی در این سبک نیامده است . داستان شروعی تراژدیک و شوکه کننده دارد . شروعی که از همان ابتدای کار خط و مرز های ادبیات ژانر جنایی را به سخره میگیرد . اینجا به مانند همیشه خبری از پلیس های فداکار نیست ، خبری از سلاح های تیز و کشنده نیست ، بلکه تمام مدت آشوب ذهنی و لرزش های روانی ذهن قاتل و کارآگاه داستان است که بر جو داستان حکم فرمایی میکنند . از همان فصل اول فیتسک ، با نهایت قدرت نشان می دهد که اینبار پا بر قلمرویی اشتباه گذاشته اید ، اینجا صحنه ی قتل نیست ، ورای یک ذهن کاملا روانی است .

باید پذیرفت که عاملی که باعث موفقیت و تمایز این اثر با سایر آثار در این ژانر می شود همین سبک و مشی ذهنی عجیب و روان پریشانه ی نویسنده است . فیتسک درست به مانند جوکری که دیوانگی را درک کرده ، یا دیوانه ای که از قفس پریده ، برگشته تا در این کتاب جنون ، ترس ، سیاهی و ذات شهوت پرستانه و شیطانی انسان را با هم در آمیزد و چنان سکانس هایی خلق کند که تا چندین روز شما را از نظر فکری درگیر میکند . اصلا و اصلا در این داستان با همان فرمول های کلیشه ای سبک جنایی و هیجانی مواجه نیستیم و از همان اوایل داستان پا را از حد فراتر گذاشته و از اثری معمولی در سبک جنایی تبدیل به اثری به شدت پیچیده و درگیر کننده در سبک روان شناختی ، جنایی ، رئالیسم جادویی ، رازآلود و تقریبا گوتیک می شود .

" گاهی داستان توسط آدم بی وجدانی برای شما تعریف می شود که از دیدن وحشت و ترس در چشم شنونده اش لذت می برد، سرگرم می شود و کابوس هایی برای شما ایجاد می کند که آن را باور می کنید؛ تا جایی که شب ها در تخت خواب تان دراز می کشید و به سقف اتاق تان زل می زنید و از ترس خواب تان نمی برد. گاه این اتفاقات چنان پشت سر هم و بی وقفه رخ می دهد که دوست دارید کتاب را ببندید و فرار کنید. "

کتاب کلکسیونر چشم کتابی است که با ضرب آهنگ تند ، کوبنده و طوفانی خود می تواند به شدت سرگرم کننده باشد و به لطف رازهای پیچیده و حس عالی سینمایی داستان اصلا نتوانید یک لحظه کتاب را زمین بگذارید . ولی باید اعتراف کرد که لحظاتی هم در داستان هستند که به چنان گوشه های تاریکی از ذهن انسان قدم می گذارند که شاید آرزو کنید کتابی دیگر برای خواندن برداشته بودید ، لحظاتی که شاید شما را یک لحظه در ترس واقعا عمیقی از اتفاقی که قرار است بیفتند قرار میدهد . در آخر باید گفت که فیتسک نه تنها یک نویسنده بلکه روان شناسی فوق العاده است که شما را وادار به فکر کردن می کند و می تواند به خوبی ، معنای واقعی کلمه ی "جنون" را در لحظات پر از ترس و استرس های روانی داستان خود به شما نشان دهد .

اما ایکاش که داستان سبک رئالیسم جادویی خود را نداشت . شاید که همین اتفاق گاها باعث حل بعضی از رازهای مهم داستان شده اند . راز و رمز هایی که فقط برای میان بر داستانی نویسنده به سبکی جادویی پیش میروند . بعضا حس میشود که شاید دلیل برخی از این اتفاقات جادویی صرفا میان بر زدن بر قسمت های رئال داستان و رهایی از رازگشایی های دیگر داستان است . اما خب . نمی توان گفت که این پرش های جادویی در فضای کلی رئالیسم کتاب باعث خارج شدن داستان از فضای طولانی و صبربرانگیز خود نشود و همچنین باید پذیرفت که تنوعی هم در هیجان کتاب به وجود آورده اند .

به جرعت می توان گفت که کتاب کلکسیونر چشم یکی از بهترین آثاری بود که در زمینه ادبیات جنایی ، راز آلود و رئالیسم جادویی تجربه کردم . اگر منتظر کتابی هستید که مانند فیلم "زندانیان" ، یا به مانند "بتمن شوالیه ی تاریکی" شما را درگیر داستانی روانی کند ، رازهای به ظاهر غیرقابل حل جلویتان بگذارد ، شما را وادار به تشنج های ذهنی کند و همچنین تحمل جو های سنگین فکری و روانی کتاب را دارید ، در خرید و تجربه این کتاب شک نکنید .

(ترجیحا این کتاب را بعد از آلیس در سرزمین عجایب نخوانید !)

------------------------------------------------
قسمتی از متن کتاب :
"بعضی داستان‌ها مانند یک معمای پیچیده هستند یا مثل یک زائده‌ی زنگ‌زده چنان در ذهن انسان رسوخ می‌کنند که ناخودآگاه مجبورید آن را دنبال کنید. من این‌گونه داستان‌ها را گوی‌های نیوتنی می‌نامم که با یک ضربه حرکت‌شان شروع می‌شود و این حرکت به‌صورت سلسله‌وار و پی‌درپی بی‌هیچ وقفه‌ای ادامه پیدا می‌کند و هر ضربه ضربه‌ی بعدی را به‌دنبال دارد؛ داستان‌هایی که هیچ‌وقت آغاز نمی‌شوند و پایانی هم ندارند، چون درباره‌ی قتل‌هایی هستند که هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند. گاهی‌وقت‌ها داستان توسط آدم بی‌وجدانی برای شما تعریف می‌شود که از دیدن وحشت و ترس در چشم شنونده‌اش لذت می‌برد و سرگرم می‌شود. و کابوس‌هایی برای شما ایجاد می‌کند که آن را باور می‌کنید تا جایی که شب‌ها در تخت‌خوابتان دراز می‌کشید و به سقف اتاق‌تان زل می‌زنید و از ترس خوابتان نمی‌برد. گاه این اتفاقات چنان پشت سرهم و بی‌وقفه رخ می‌دهد که دوست دارید کتاب را ببندید و فرار کنید. توصیه‌ی من به شما این است که بیشتر از این ادامه ندهید و قید این کتاب را بزنید. نمی‌دانم چگونه شما را به این هدف برسانم. تنها چیزی که برای من مشخص است، این‌که این مجموعه‌ی وحشتناک نباید به دست کسی بیفتد، حتا به دست بزرگترین دشمن شما. باور کنید نظرم را درباره‌ی این تجربه به شما می‌گویم. نمی‌توانم چشمانم را ببندم و این کتاب را رها کنم، چون این داستانِ مردی است که اشک‌هاش مثل قطرات خون از چشمانش جاری می‌شود. داستان مردی که جسم آدم‌ها را چنان فشار می‌دهد که گوشت بدنشان له می‌شود، درحالی‌که دقایقی قبل نفس می‌کشیدند، عاشق بودند و زندگی می‌کردند. این داستان نه فیلم، نه افسانه و نه کتاب است، بلکه سرنوشت است. سرنوشت زندگی من. مردی که در اوج شکنجه‌هاش به این می‌اندیشد که این شروع تازه‌ای است برای قتل‌های دیگر. این مرد من هستم."
------------------------------------------------


ترجمه هم تقریبا و با کمی چشم پوشی میتوان گفت که عالی است و توضیحات تکمیل کننده هم به بهترین شکل اضافه شده اند . همچنین به دلیل ترجمه مستقیم از آلمانی به فارسی باید گفت که شاهد کیفیت بالایی از سبک ادبی آلمان هستیم . طراحی جلد هم خوب و قابل قبول است . اما می توانست خیلی بهتر و خلاقانه تر باشد . به امید استقبال از این اثر در ایران و ترجمه ی دو اثر باقی مانده از تریلوژی کلکسیونر چشم .

با آرزوی بهترین ها برای تمامی فارسی زبانان

کلکسیونر چشم

منبع : D e a d S e cنقد و معرفی کتاب "کلکسیونر چشم"
برچسب ها : کتاب ,داستان ,نویسنده ,کلکسیونر ,چنان ,جادویی ,کتاب کلکسیونر ,رئالیسم جادویی ,دیدن وحشت ,داستان توسط ,اتفاقات چنان ,معدود نویسندگان آلمانی

شر اعظم

:: شر اعظم

Image result for scary art

به اسم اعظم شر و چش سه و تن مانا
به تثلیث دو سر کوه مخفی وخط ناخوانا
به آلت مقدس حالت نامیر آتش
شر اعظم یاختو سینا رژی ناکی وناوش
لی یوادش کوخنی ربی سنی خوراتنو لهلی به عینی
تو تیری سیکس راخنا حنی لنا حونی ژرا عنی و عدی
مارح وت یارب زج هدجس ..

.

در مسلخ عشق تو به رقص خواهم آمد

وای بر روزی که کرم ابریشم پیله را پاره کند

.

منبع : D e a d S e cشر اعظم
برچسب ها : اعظم

بررسی سه عنصر «عشق، فلسفه و قهرمان‌پردازی» در The Last of Us

:: بررسی سه عنصر «عشق، فلسفه و قهرمان‌پردازی» در The Last of Us

بررسی سه عنصر «عشق، فلسفه و قهرمان‌پردازی» در The Last of Us


اگر که با بازی The Last of Us آشنایی دارید دعوتتون می کنم که حتما حتما این نقد و بررسی رو مطالعه کنید . متن به قلم محمد حسین جعفریان از نویسندگان سایت زومجی هستش و من که واقعا از خوندنش لذت بردم . بعضی دوستان بودن که فقط بازی کردن و خیلی راحت از کنار همچین شاهکاری گذشتن . ولی برای بعضی افراد مثل خود بنده ، این بازی چیزی فراتر از یک بازی روی صفحه ی تلویزیون بود . موسیقی ، داستان و شخصیت پردازی های منحصر به فرد بازی تجربه فوق العاده ارزشمندی رو برای مخاطبان آگاه به ارمغان میاره . به طوری که هنوزم که هنوزه نتونستم داستان زیبا و شخصیت پاک الی رو فراموش کنم . 

این مقاله جزو مقالات خیلی باارزش این روز های شبکه های مجازی و وب سایت های متعدد نقد و بررسی حساب میشه . خوندن این مقاله شاید بهونه ای باشه برای نگاهی دوباره به دنیای پر جزییات و کامل این بازی ، شناخت بهتر شخصیت پردازی و علل کنش و واکنش های تعاملی بازی با مخاطب و آگاهی نسبت به فلسفه های پشت داستان بازی که همین موارد هستند که بازی رو به تکامل می رسونند و باعث شکل گیری پیام متفاوت و با ارزش بازی می شوند . به نظر من این جور طرز فکر ها و بررسی ها هستن که تفاوت گیمر های واقعی رو مشخص می کنن.

به دنیای پر محتوای هنر هشتم خوش آمدید !

ادامه مطلب
منبع : D e a d S e cبررسی سه عنصر «عشق، فلسفه و قهرمان‌پردازی» در The Last of Us
برچسب ها : بازی ,بررسی ,شخصیت ,داستان ,last ,فلسفه ,شخصیت پردازی ,«عشق، فلسفه ,عنصر «عشق، ,عنصر «عشق، فلسفه

وحشی ها

:: وحشی ها

Image result for rough sex Bruised

تو برزخ مرده بود و منم تو جهنم دنیا اومده بودم . هم سن بود . وحشی شده بود و منم وحشی کرده بود . قرار گذاشته بودیم تا جنون بریم و برگردیم . الان وقتش بود . خندید . منم خندیدم . بلندتر خندید . بلندتر خندیدم . پاره کرد . پاره کردم . چنگ زد . زدمش . گاز گرفت . خفه اش کردم . غرق در تن جوان من شده بود . منم درگیر بوی موهایش بودم . زیر حجم بدن هم آتش گرفته بودیم . تمام اتاق به لرزه افتاده بود . هیولاها داشتن کشتی می گرفتن . جنگ خونینی بود . لذتش بدن هایمان را مسخ کرده بود . دیگر نمی دانستم کی بودم . نمیدانستم او کی بود . زبان من روی شکاف جهان حرکت می کرد . شکاف بین حق و باطل . خیر و شر . روز و شب . شب داغی بود . شیطان عاقدمان بود . سیگار و مشروب هم گذاشته بودیم برای بعد . آن شب ، شب جهنم بود . لعنت به اشو و زرزر هایش . لعنت به کل دنیا . من بودم و او و تزریق این لذت در جسممان . نوری را دیدم که از چشم هایش پرید . منم دیگر وقت مردنم بود . تمام شد . جهنم و بهشت و برزخ و هر چه که بود امشب اینجا بود . امشب سایه ی متحرک ما سایه ی حقیقت روی دیوار اتاق توهمی بود . چنان سایه ی داغی بود که حتی کاغذدیواری را هم سوزاند . امشب یکی از ما باید می مرد . 

صبح هیولایی ارضا شده و نشسته بود ، جسدی روی تخت خوابیده بود و روحی هم گوشه ی تخت مرده بود .

حوصله سیاست و فلسفه و شعر و هنر را داری که چه ؟ بیخیال . بیا همدیگر را غرق کنیم . بیا بکنیم و برویم و بعدش هم بمیریم . تمام این همه مدت عشقی وجود نداشت . شهوتی بود فراتر از هر عشق .... . 

" تاریکم ، فردا سراغ من بیا ... "

منبع : D e a d S e cوحشی ها
برچسب ها : امشب ,سایه ,تمام ,بودیم ,وحشی ,جهنم ,گذاشته بودیم

اونی که نیست

:: اونی که نیست

Related image

تو منو به بند کشیدی ، توی زندونی که نسیت

عاشقت میشم دوباره 

عاشق اونی که نیست

غرق میشم تو سیاهه موج موهایی که نیست 

دور تو میگردم اینجا ، دور میدونی که نیست

تو یه روزی برمیگردی ، از خیابونی که نیست

عاشقم میشی دوباره

عاشق اونی که نیست ..

“چنان تنهایی وحشتناکی احساس می‌کردم که خیال خودکشی به سرم زد. چیزی که جلویم را گرفت، این فکر بود که هیچ‌کس، مطلقاً هیچ‌کس، از مرگم متأثر نخواهد شد و من در مرگ خیلی تنهاتر از زندگی خواهم بود.”

ژان پل سارتر

منبع : D e a d S e cاونی که نیست
برچسب ها : اونی ,عاشق اونی

نگفتمت؟

:: نگفتمت؟

نگفتمت نرو گلایل این زمین به قدر یک کفن کفاف ریــــشه نمی دهـــد ؟!

نگفتمت که جز بوی چرک چاک سینه های خالی از قـــلب در فضا نمی دمد ؟!

نگفتمت که این جماعت جریده با خطو رد وحشی نگـــــاهت غریبه انـــــد ؟!

نگفتمت که جای بوسه آلتی کریه بر دهان سرخ آتشت می نهنــد ؟!

 .

نگفتمت نرو نرو٬ نگفتمت نرو نرو ؟!

نگفتمت٬ نگفتمت ؟!

 .

نگفتمت نرو که رفتنت نتیجتا اشـــــک بود ؟!

کسی که اینو بهم معرفی کردی

ممنونم و بدون دلم تنگ شد برات .

منبع : D e a d S e cنگفتمت؟
برچسب ها : نگفتمت

کلاغ هایی که مرا میشناسند

:: کلاغ هایی که مرا میشناسند

چرا حس می کنم همه با من دشمنن ؟

هر موقع نظر میدم همه میخوان مخالفت کنن . همه همش میخوان بکوبن نظرمو . میخوان به هر زوری شده ثابت کنن اشتباه می کنم .

دیگه واقعا کسی از من خوشش نمیاد ؟ یادمه به یکی پیام دادم ، فکر کردم تنها و افسردست ، گفتم بیا این سایته کتاب خونا هستن ، از تنهایی میای بیرون ،

زد منو بلاک کرد بهم گفت جهان سومی ! 

اینقدر بدجور که دیگه تو شبکه های اجتماعی ، تو بحث هایی که میدونم کلی میتونم اطلاعات بدم ، هیچ حرفی نمی زنم . کلمات و گرامر انگلیسی از یادم رفته . درست حرف زدن هم دیگه داره یادم میره .... شاید که بعدا روزی بالاخره درست حرف بزنم .

میشه بگید من چه کار بدی در حق این بشر کردم ؟ چه کار کردم که دوستام تو تلگرام گروه می زنن منو نمیارن ؟ چیکار کردم که همه ی کسایی که فکر میکردم دوستیم هر جایی گیرشون اومده دور هم جمع شدن به من هیچی نمیگن ؟ چرا کسی منو نمیخواد ؟ چرا اونایی که دوستشون داشتم حتی نمیخوان باهام حرف بزنن ؟ 

واقعا چرا ؟؟ چرا یک نفر نمیاد بگه درکت میکنم . یک نفر بیاد آروم صحبت کنه . به خدا رام میشم ...

همش این احساس باهامه که حس میکنم همه ی نوجوونایی که میشناسم پیش همن . شادن . با هم حرف میزنن . دوستن . ولی من اینجا دارم میگندم ....

هی ... نوجوونیم هم یه ماه دیگه تموم میشه . بدون دوست . بدون عشق . بدون هیچ لطافت . 

سلامی تازه بر سیگار ، تنهایی و کلاغ هایی که مرا میشناسند ... سلام بر کاوه ی صادقی که حرف هایش را میفهمم و در افق نگاه هایش تار شده ام . 

بعضی وقت ها خیلی دوست دارم که انتقام تک به تک این لحظات رو از فرزندان و نسل بعدیتون بگیرم . چنان مرز های جدایی و غمی بسازم که دیگه واژه ی "دوست" هم از لغت نامه ها برداشته بشه .  ولی نه ... من هیچ وقت ناراحتی کسی رو نخواستم . 

ممنون از "honey" که میدونم با اینکه بلاگ نداره چرندیات منو دنبال میکنه . ممنونم !

منبع : D e a d S e cکلاغ هایی که مرا میشناسند
برچسب ها : دوست ,هایی ,میخوان ,کلاغ هایی

نقد و معرفی کتاب All the Light We Cannot See

:: نقد و معرفی کتاب All the Light We Cannot See

Image result for all the light we cannot see

نقد و معرفی کتاب

All the Light We Cannot See
نوری که نمی توانیم ببینیم

by Anthony Doerr
ترجمه روح الله صادقی

نشر در دانش بهمن

برنده ی جایزه ی بهترین ادبیات داستانی پولیتزر 2015


از نظر من کتاب، شاهکاری به تمام معناست ... اگر خیلی وقت هست کتابی پربار ، با معنا ، احساسی و .... نخوانده اید حتما به سراغ این اثر بروید . دخترزیبای نابینا ، پسری شجاع ، جنگ جهانی دوم ، آلمان ، فرانسه و .... همگی عناصر شروع کننده ای هستند که نوید داستانی شاهکار را می دهند . از همان اوایل کتاب نویسنده با پیش کشیدن اتفاقاتی عجیب و بدیمن ، قرار دادن داستانی در حاشیه داستان اصلی ، استفاده از توصیفات بی نقص و شروع جنگ ذهن مخاطب را ناخواسته درگیر ماجرایی پیچیده می کند ، به طوری که شاید کنار گذاشتن کتاب مانند ناقص دیدن فیلمی به نظر برسد . البته داستان اصلا عجولانه پیش نمی ورد و نشان از صبر و تجربه نویسنده دارد . هیچ فکر نکنید که با داستانی کلیشه ای مواجه هستنید که حول ماجرایی عاشقانه جریان دارد . داستان با طی فراز و نشیب هایی شما را به نقاط عطف عشق ، احساس و یا حتی تاریک ترین لحظات جنگ می برد ... گاه باعث می شود که بغض وجود شما را فرا گیرد و گاه وجود شما را از خشم پر می کند . اگر فکر می کنید که قرار است رمانی را بخوانید که رویای نویسنده ای از جنگ ، کشودر های فرانسه و آلمان ، و یا عناصر محیط باشد باز هم در اشتباهید . صحنه های جنگ ، انفجار ، درگیری و ... داستان به بهترین و واقع گرایانه ترین شکل ممکن توصیف شده اند ، به طوری که شاید اصلا نتوان درون صحنه های هیجانی و جنگ کتاب تناقضی را با واقعیت یافت . هر اسلحه ای که برداشته می شود ، هر شیئی که برداشته می شود ، هر موضوعی که پیش کشیده می شود با کاملترین جزئیات و اطلاعات همراه شده اند . به طور مثال نام ، تعداد تیر ، مدل ، صدا و .... اسلحه ها ذکر شده است . توصیفات کامل کتاب از عناصر محیط باعث می شود که تصویری کامل از صحنه کتاب را در ذهن خود داشته باشید و همین امر باعث سینماتیک شدن کتاب شده است ، به طوری که شاید بعد از خواندن این کتاب بار ها به یاد بیاورید که فیلمی با داستان این کتاب تماشا کرده اید . البته این توصیفات طولانی هیچ گاه باعث خسته شدن خواننده نشده و همواره با آرایه های ادبی مناسب و به جا همراه شده اند . اگر قرار باشد رمانی تک جلدی را به عزیزترین هایم هدیه دهم بی شک همین اثر ارزشمند خواهد بود . اثری که دوباره صفات شجاعت ، انسان دوستی ، گذشت و ... را زنده می کند و نشان می دهد که هر کس چه تاثیر عمیقی می تواند بر دیگران بگذارد و هر اتفاق کوچک توانایی نابود ساختن دنیایی دیگر را دارد . حتی شاید این کتاب شما را یاد داستان نویسی احساسی و مفهومی خانم رولینگ نیز بی اندازد . تنها انتقادی که به کتاب دارم جهش زمانی بلندی در انتهای داستان و پایانی غافلگیر کننده بر این داستان فوق العاده است . صد افسوس که جلد دومی وجود ندارد که باز هم مرهم دل خواننده های با احساس ، جوان و خوش فکر شود . 
کتابی که نگارش آن ده سال به طول انجامیده است ، نوری که نمی توانیم ببینیم شاهکاری است که شاید هیچ گاه دوباره تکرار نشود و اثر نویسنده ای است که 
"جملاتش در به هیجان آوردن خواننده ، هیچ گاه قصور نمی کنند"
(لس آنجلس تایمز)

شرمنده بابت قلم پر ضعف بنده 


Short Review of "All the light we cannot see"
By Emad Khoddam
GoodReads - 24 September 2016


All the Light We Cannot See

منبع : D e a d S e cنقد و معرفی کتاب All the Light We Cannot See
برچسب ها : کتاب ,داستان ,شاید ,باعث ,cannot ,light ,عناصر محیط ,معرفی کتاب

نقد کوتاه و معرفی کتاب "The Hawkline Monster"

:: نقد کوتاه و معرفی کتاب "The Hawkline Monster"

302666

نقد کوتاه و معرفی کتاب 

The Hawkline Monster

هیولای هاوکلاین

اثر ریچارد براتیگان

ترجمه از  سارا خلیلی جهرمی


هیولای هاوکلاین . یک وسترن گوتیک . از همان ابتدا ی کتاب انتظار برای یک داستان متفاوت بالا می رود . منظورم درست بعد از خواندن نام کتاب است . یک وسترن گوتیک . اصلا نمی دانستم که باید انتظار چه محتوایی را داشته باشم . خب باید بگویم دقیقا همان چیزی بود که باید می بود . وسترن و گوتیک . داستان با شروعی تقریبا طوفانی نمای فوق العاده ، ادبیات خاص و لحن متفاوت خود را نمایان می کند . دو قاتل حرفه ای با اسلحه های غربی دوران وسترن که در طول داستان هیچ شباهتی به قاتلان حرفه ای ندارند . جز اسلحه هایی که حمل می کنند . پیدا شدن سر و کله ی دختری با ظاهر سرخپوست . غرب وحشی ، کلانتر و کاباره های وسترنی . داستان روایتی سینمایی دارد و از آن دسته کتاب هایی است که بعد از خواندن حس دیدن یک فیلم فوق العاده و صاحب سبک سینمایی را به شما می دهد . ادبیات داستان به معنای واقعی کلمه خاص است . شخصیت های بدون ثبات ، دیالوگ های گاها بی معنی و ساده لوحانه ، هجو های زیاد و در حاشیه ، توصیفات غیر ضروری و در عین حال القای بهترین نما از دوران وسترن ، ویژگی هایی از ادبیات متن هستند که شیوه ی های معمول داستان نویسی را به چالش می کشند و باعث جذابیت بالای سبک خاص این کتاب شده اند . کتاب داستانی بسیار شلخته و در ظاهر بی معنی دارد . اتفاقاتی که بی هیچ دلیل منطقی روی می دهند ، هیولایی که فقط سایه ای از آن باقی مانده ، تصمیم های بی دلیل شخصیت ها و غیره و غیره . اما باید گفت که درمتن صراحاتا اشاره هایی میشود که میتواند گره ی مفهوم داستان را باز کند . 
* ادامه ی متن حاوی اسپویل محتوایی است *
از متن کتاب : 
«طرز نشستن‌شان طوری بود که به نظر میرسید آمده‌اند پیک‌نیک. اما البته پیک‌نیک سوختن خانه بود و مرگ هیولای هاوکلاین و پایان یک رویای علمی. این طلیعه قرن بیستم بود.»
احتمالا برای تعبیر استعاره های کتاب و مفاهیم پشت هر قسمت آن باید به همان حال و هوای اوایل قرن بیستم مراجعه کرد . اما به طور کلی می توان خشونت و شرارت موجود در داستان و همچنین بی منطقی های شخصیت ها و تصمیم های غیر عادی آن ها را نوعی توصیف از همان دوران پرتنش و ناآرام آمریکا دانست . دوران تصمیمات اشتباه و برهم زدن ارزش های اخلاقی . 
شاید بتوان گفت که کتاب هیولای هاوکلاین جزو نمونه های خیلی خوب ادبیات رئال جادویی محسوب می شود . کتابی که می تواند شما را میخکوب روایت سینمایی و جذاب خود کند و به بهترین شکل ممکن افکار آمریکایی وسترنی را پشت داستان و شخصیت های گوتیک خود پنهان کند . حالا می توان گفت که اسم کتاب بهترین اسم ممکن بوده است . یک وسترن گوتیک . 

ترجمه ی داستان خوب و دارای ظرافت بالایی هستش . اما با به کار بردن بعضی کلمات اصلا موافق نبودم . در بعضی جاها بعضی کلمات از نظر من اصلا مناسب فرهنگ و ادب ایرانی نبودن . طراحی جلد هم در سطح قابل قبولی هستش . 

کتاب خیلی خوبی بود و از خوندنش بسیار لذت بردم . توصیه میشه که حتما بخونید . در کنارش هم میتونید آهنگ های وسترنی گوش کنید که واقعا جالب میشه و به حال و هوای داستان هم می خوره . این اولین کتابی بود که با یکی از دوستان به طور همزمان و به توصیه ایشون خوندم . نمیدونم ربطی داشته باشه یا نه ولی حس خیلی خوبی داشت برام . ممنونم ازت دوست عزیز .

با آرزوی بهترین ها برای تمامی فارسی زبانان
و البته شرمنده بابت قلم پر ضعف بنده

The Hawkline Monster

هیولای هاوکلاین

منبع : D e a d S e cنقد کوتاه و معرفی کتاب "The Hawkline Monster"
برچسب ها : داستان ,کتاب ,وسترن ,هیولای ,گوتیک ,هاوکلاین ,هیولای هاوکلاین ,hawkline monster ,وسترن گوتیک ,خیلی خوبی ,بعضی کلمات ,monster هیولای هاوکلاین ,hawkline monster هیو

آینه

:: آینه

سال پیش بود . 16 سال داشتم . مثل تمامی روز ها مدرسه رفته بودم ، مثل تمامی روز ها با دوستانم شاد بودم ، مثل تمامی روز ها برگشتم خانه به امید ناهاری گرم . اما همه چیز از همان روز لعنتی شروع شد .

وقتی که در آینه نگاه کردم . دیگر خودم را نشناختم . پسری دیگر به جای من به من نگاه کرد . هر که بود من نبودم ، با آن موها و چشم های سیاه و بی روحش .... هر که بود خیلی ترسناک بود ... از روز بعد اتفاقات ترسناک تری رخ داد .

مدام در اتاقم صدای راه رفتن می شنیدم ، همیشه حس می کردم قبل از من کس دیگری روی آن تخت خوابیده بوده است . حس می کردم قبل از من کس دیگری با خانواده ام دعوا کرده و آن ها را رنجانده است ...

از همان روز ها به بعد تمام دوستانم را از دست دادم . آره کار همان هیولای حرامزاده بود . رفته بود قبل از من با همه شان دعوا کرده بود .

تنها شدم . کم حرف بودم ، کم حرف ترم شدم . همه ی لباس هایم بوی او را می دهد . همیشه مسواکم خیس است . همیشه قبل از اینکه حتی اجازه ای بگیرد رفته و برای خودش تو اینترنت جولان داده است . رفته بود و دل خیلی ها رو شکسته بود . هرکاری کردم نتونستم جلوشو بگیرم . حتی نمیدانم چطوری !

هر شب به جای اینکه بگذارد بخوابم گوشی به دست بغل من دراز کشیده است و گشنگی اش هم سیری نمی شناسد !

حالا از من چیز های بیشتری می خواهد ، دختر های بیشتر ، فیلم های بیشتر ، جوک های بیشتر .... انگار هر روز عطشش بیشتر می شود . صدایش هم از من بلندتر و گوش خراش تر است . سر همه فریاد می کشد .

انگاری که به مانند انگلی به تنم  چسبیده است ! شاید زندگی اش هم به زندگی من وابسته است ! کی می شود دیگر چشمان ترسناکش را در اینه نبینم ؟

منبع : D e a d S e cآینه
برچسب ها : تمامی ,دعوا کرده

نقد کوتاه و معرفی کتاب " نفس "

:: نقد کوتاه و معرفی کتاب " نفس "

نقد کوتاه و معرفی کتاب


نفس
اثر نرگس آبیار


علتش را نمی دانم ولی برای خرید و خوندن این کتاب ذوق و شوق زیادی داشتم . که متاسفانه تمام این شوق جای خود را به ناامیدی از این کتاب داد . کتاب نقاط قوت و صد البته نقاط ضعفی هم دارد ، به طوری که فکر نکنم دوباره سراغ خواندن دوباره ی این اثر بروم . قبل از هر چیز باید بگویم که خانم نرگس آبیار را می توان بیشتر به عنوان کارگردانی فوق العاده شناخت تا یک نویسنده ی عالی . از هر جنبه ای که نگاه می کنم ، به نظر من فیلم حداقل یک سر و گردن بالاتر از کتاب اقتباسی خود قرارگرفته است . لینک نقد فیلم هم در انتهای این نقد قرار می دهد . شاید نرگس آبیار در فیلم نامه نویسی و کارگردانی این اثر خلاقیت وزیبایی های بزرگی را به تصویر می کشد اما درمورد کتاب باید بگویم که تقریبا فقط ظاهری تک بعدی از ایده ی تکامل یافته ی فیلم آن است . 
کتاب در مورد پرسه ها و روزمرگی های دخترکی به نام "بهار" است . بهاری که در دوران انقلاب و جنگ ، دو بزنگاه مهم از تاریخ معاصر ایران قرار گرفته است . طبق همین گفته ها انتظار افکار و دغدغه های به مراتب عمیق تری را از دختری در آستانه ی بلوغ داشتم . اما تمام کتاب آن هم به سبک فانتزی کودکان ، محیط ، حوادث ، شخصیت ها و جامعه را با لحنی کودکانه برای مخاطب تصویرسازی می کند . لحنی که از ابتدا تا انتهای قصه ، هر چند با گذشت زمان و بزرگ شدن بهار ، ثابت می ماند . شاید انتظار داشتم که با "بهار" ی مواجه شوم که در لحظات اوج داستان ، جایی که دنیای سیاه بزرگتر ها توصیف می شد ، درام قوی تری را با افکار و فانتزی های فکری خود رقم بزند . دختری که قلبش از سیاهی های ایران ناراحت است و در دنیای ساده و کودکانه ی خودش به دنبال نفس و باطن زیبای باقی مانده از ویرانی های فکری آدم ها ، می گردد . اما حتی در لحظاتی که داستان در فیلم اوج میگیرد ما فقط با افکار کودکانه ی "بهار" طرف می شویم . شخصیت پردازی داستان خوب و راضی کننده است . نحوه ی حرف زدن و عقاید شخصیت های داستان با توجه به قرار داشتن آن ها در دوران پهلوی و انقلاب ، به درستی و در حدانتظار است . به طور مثال ننه آقا ، مادربزرگ "بهار" ، دقیقا همان مادربزرگ های قدیمی ایرانی را در ذهن شما تصویر می کند که شاید زیاد غر می زنند ، با جارو دنبال بچه ها می کنند ، زندگیشان بر اساس سنن و قواعد اسلامی می گردد و درمورد هر چیزی جمله "فلان هم فلان های قدیم " را به کار می برند . همچنین باید گفت که داستان از نظر ادبی هیچ کم و کسری ندارد و نثر ساده ی آن همراه با توصیفات زنده و استفاده از کلمات به جا ، به شدت دل نشین است . داستان نقاط شروع ، عطف و پایان بزرگ و احساسی ندارد و بیشتر شامل حوادث و اتفاقاتی است که در زندگی "بهار" یا در تخیلاتش رخ می دهند . این کتاب رمانی عالی و درگیر کننده از احساسات و افکار دختربچه ای به سن "بهار" نیست و داستانی است ، بعضا فانتزی ، از نگرش کودکانه ی او به زندگی است که دوست دارد آن را ، با تمام تلخی و شیرینی هایش ، یک نفس به سبک خودش تجربه کند . 

شرمنده بابت قلم پر ضعف بنده

 

نفس (Breath)

منبع : D e a d S e cنقد کوتاه و معرفی کتاب " نفس "
برچسب ها : کتاب ,بهار ,داستان ,فیلم ,افکار ,کودکانه ,نرگس آبیار ,باید بگویم ,معرفی کتاب

می خندم

:: می خندم

میتونم ساعت ها بنویسم تا بفهمید که چقدر متفاوتم . اما فقط می خندم . چون میدونم باز هم هیچ نمی فهمید و فردا هم دوباره همان بت های خیره خواهید بود . به این غم توخالی و این حجم جهالت می خندم . به حرف های نزده این جماعت عشق سلفی می خندم . 

به شما مردم فکاهی باید خندید ...

حتی این روز ها به خودم هم می خندم ...

منبع : D e a d S e cمی خندم
برچسب ها : خندم

این دفعه

:: این دفعه

این دفعه برایت ذجه می زنم ،

فقط بیا .... 

لعنت به تو که هیچ وقت نفهمیدی ، نه قبل از من و نه در آینده خواهی فهمید . 

من از دهان رمز تو ، چه شعر ها مکیده ام ... 

Image result for empty eye art

“Either kill me or take me as I am, because I’ll be damned if I ever change.”

"یا من را بکش یا همانطور که هستم قبولم کن، چرا که لعنت بر من اگر هیچ وقت تغییر کنم"

--- Marquis de Sade ---

منبع : D e a d S e cاین دفعه
برچسب ها :

محل قرارگیری آمارگیر www.datagozar.com

پاپ کده | کسب درآمد از پاپ آپ چیست , کسب درآمد از پاپ آپ در بلاگفا , کسب درامد از پاپ آپ خارجی , کسب درآمد با پاپ آپ , اس پاپ آپ - سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد ازطریق پاپ آپ , کسب درآمد از اینترنت پاپ آپ , کسب درامد اینترنتی پاپ اپ , اموزش کسب درامد از پاپ اپ , نحوه کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از پاپ آپ , بهترین سایت کسب درآمد از پاپ آپ , اسکریپت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از پاپ اپ فیس نما , بهترین سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد بالا از پاپ آپ , بیشترین کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از بهترین پاپ آپ ها , بهترین سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , چگونه از پاپ اپ کسب درامد کنیم , نحوه کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از طریق پاپ آپ - poppop , معرفی سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , معرفی سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , سامانه کسب درآمد از پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درآمد از راه پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ شرکت راه گستر قرن , چگونگی کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از تبلیغات پاپ آپ